| خانه | آرشيو | پست الکترونيک |
|
نشاني
نشاني هيچ كوچهباغي از يادم نرفته از آخرين آه تا سلام گرم تابستان تو از راه كه آمدي پوزخند پاييز از لبهاي درخت تا هزار كوچه آن طرفتر كوچيد و من كوچك شده بودم بچه كه بودم دلم ميخواست درختي باشم كه سيب نباشد كه غريب نباشد مثل تو! حالا از هر كجا كه ميگذرم كوچه ميشود كوچك ميشود و دنياي من همين است و همين دنياي من در دستهاي تو جا نميشود بعد از كمي رها ميشود مثل آخرين نفس در گرماگرم يك ظهر تابستاني كه سلام كردم و تو سيب شدي تا من از هزار كوچه آن طرفتر به اينجا برسم به رسم عادت معمول از كوچهباغي ميگذرم كه درختان كنار راه تو را ميشناسند و مرا تعارف ميكنند به تماشاي رود و حضور چند شعر سرگردان در حوالي باغ تا از پا نيفتادهام دستهايت را به نزديكترين ابر گره بزن من نشانيام را پشت بال قشنگترين پروانه جا ميگذارم تا از پا نيفتادهام بيا!
آنقدر بلندي كه دستم نميرسد از جيبهايت ترانه بردارم آنقدر دوري كه نميدانم براي ديدنت چند حادثه بميرم آنقدر پيدايي كه نميدانم در خواب كدام ستاره قطبي گمات كردهام با اين همه حرف «نيامدنت» كه ميشود باران را ورق ميزنم كه بيايي
مرغ دل بام تو را ميخواهد پر پرواز از من نستاني با تو يك دشت شقايق باقي بي تو اما همه جا حيراني قاصدك بوي بهاران دارد از من اما چه خبر ميداني؟ دامن كوچه به بنبست آمد چشم ما در پي تو، باراني
|+| نوشته شده توسط بابونه در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 18:55 |
هنوز نفس ميكشم
![]() ![]() ![]() ![]()
بهار آمد و شكفتن را بشارت داد اما دل افسردهي ما در قفس تن پژمرد آن چنان درد و رنجي بر جسم و جانم پنجه افكنده كه نه تنها گذر عمر را از ياد بردم كه نو شدن سال را هم نديدم. شايد صرفاً در حال تجربه يك افسردگي باشم كه حتي توان تبريك نوروز را به دوستان و سپاس از ياراني كه در آستان بهار و روزان پس از آن مرا ياد كردند و سلام گفتند، در خود نميديدم. امشبي را تن خسته به دنياي زيباي مجازيام آمدم تا بگويم: ـ دوستان سلام! هنوز هم نفسي ميآيد اما دل پريش و آزرده از رنج زمانه اميد كه سال نو سال به تن كردن تنپوش شادكاميها و دلخوشيهاي ماندگارتان باشد. ما را هم از ياد مبريد.
|+| نوشته شده توسط بابونه در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 22:59 |
ميروم....
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
من براي مردم اين شهر زيادي غريبهام بايد بروم حتي كفشهايم را با خود نميبرم تا غبار كوچههاي اين شهر همراهم نباشد تنها... گنجشكي كه سالهاست بر شانه دارم با من خواهد آمد
اي قدت سرو و رُخت ماه و نگاهت جادو امشب آن ناز به مي خفتهي چشمانت كو؟ تاب زلفي بده امشب كه سراپا مستم از در عشق در آ، چشم به راهت هستم دامن شعله بيفشان شب آغازت را روي ايوان بكشان كفتر پروازت را عاشق آزار نبودي تو كه دريا بودي مثل مهتاب شبانگاه، شبآرا بودي رفتي و باز نگشتي و نگفتي كه چرا ميپراني لب ايوان جنون خواب مرا وقت آن است گره وا كني از فريادم وا كني زلف پريشان و دهي بر بادم باغي از شعر بيارا شب مهتابي را خط بزن دفتر وارونهي بيخوابي را حرفي از عشق بزن خاطر من آزردهست بي تماشاي تو دل، خانهي طوفان بردهست خوب من باز كن آغوش نگاه مستي مثل آن وقت كه طرح گل مي ميبستي با من از لحظهي طوفاني ديدار بگو وقت ديدار شد از زمزمه تار بگو خانه را با تپش گام تو آذين بستم با تو قطره كه نه، بحر تماشا هستم اي كه برده شبي از من دل مجنوني را باز هم مرهم بنه يارا، جگر خوني را
|+| نوشته شده توسط بابونه در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 0:28 |
در عبور....
امشب آسمان كولهباري از ستارههاي ريز بر دوش دارد و مهتاب حياط تنهاييام را فرش كردهاست امشب نفس گرم باد آرام آرام برگي از خاطراتم را ورق زده است و ياد تو چون شعر تازهاي در دفترم نشستهاست امشب اين دل غريب ديگر غريب نيست اگر خاطرهات همچنان در رگ رگ لحظههايم جريان داشته باشد از بودن خاكستر التيام يافتنم را صادقانه گفته بودم نغمههاي بهار كاري نكردند در توانستن به ياد اولين چشمهاي باش كه سنگ را زير آسمان تنها مييابد آبم نميدهند اگر كه برگي بر شاخساري مانده باشد از پاييز دستهاشان را در گلوي برگ هزاران گِرِه ميبندند با عبور باد چشمان سال را با خود بردهاي دستهايت را با چيدن خار آواره كردي سايههاي زمين بر زخم تو تنهايي نگاهت را وزيدند براي سوار شب چه پيامي دارم صبح از موج پرتلاطم دريا گذشته است من از شكوه گلخانههاي يادت گذشتهام باران و باد درختان را از جا كنده است جايي براي شِكوه نمانده است
|+| نوشته شده توسط بابونه در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 2:50 |
راز نگاهت
كدام راه به چشمان تو ختم ميشود، كدام شعر؟ ديروزهايم را ورق ميزنم دقيق ميشوم ـ در لحظههايي كه بوي تو دارند پنجشنبهها را براي تو و جمعهها را براي خودم گريه ميكنم فردايم را برايت پست ميكنم بيگمان پرندهها نشانيات را ميدانند بر ميخيزم از اين اضطراب موزون و بر دستانت گناه عشق را بوسه ميزنم سپيده كجاست؟ تا با ترنم نگاهش وضو سازم و صداي چلچلهها را ترجمه كنم بر سجادهي چشمانت نمازم بوي آفتاب ميدهد در عطر پونهها لانه ميكند و با امواج حقيقت به سفر ميرود نجواي انجير بر نمازم افتاد بودا شدم « مژدهي وصل تو كو؟ » تا با بند بند تنم كبوتر شوم و نقش محرمان حرم را تصوير كنم بر گسترهي چشمانت جاي جاي اين خانه با بوي پيراهن تو عشق ميورزد و راز نگاهي، در آتش آهي ـ ميسوزد
|+| نوشته شده توسط بابونه در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 22:50 |
السلام عليك يا اباعبداللهالحسين
سر حسين بر سر نيزه صوت قرآن ميخواند مسلمبن عوسجه در گودال قتلگاه اذان ميگويد بازوان بريدهي عباس در شط خون وضو ميسازند تا در خيمههاي سوخته دختر علي به نماز بنشيند @@@
بخشي از تعزيه نمايشي «روايت آب و عطش» نوشته اين حقير كه محرم 85 توسط گروه تعزيه كانون هدي شهرستان دزفول اجرا شد زينب(بيقرار چشم به قتلگاه دارد): چه كسي از گُلِ خوشبوي زهرا خبر ميآورد؟...زينب بيتاب است...چه كسي از حسينش نشاني به او ميرساند؟...كجايي ذوالجناح؟...يادت هست به گاهِ رفتن حسينِ زهرا به ميدان، وقتي كه بيقرار سُم به زمين ميكوفتي، دختر علي با چشم بيتاب تو عهدي بست.... كه حسينش تنها نگذاري؟...يادت هست ترا گفتم اگر بدون حسين برگردي شيون دختر نبي زمين و عرش بلرزاند؟...ذوالجناح! كجايي؟ چرا خبر از حسينم نميآوري؟....نميگويي دل دختر علي در تب و تاب است؟... ميبيني اين خيام سوخته را؟...ميبيني اين دلشكستگان عزيز از دسترفته را؟...تو بگو! كجاست مولايشان حسين زهرا كه مرهم دلشان باشد؟....
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط بابونه در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 21:47 |
تمام دل من پر از اطلسيهاي آبي است و چشم چمن در هواي تو بيدار تو با صبح ميآيي از جنگل دور به رنگ شقايق در كاروان بهار و من مينويسم كه اي صبح سرشار! تو باران نوري و روزگاري نگاه تو از پشت شيشه دل تشنهي لاله را مملو از آفتاب خدا ميكرد و بغض سكوت زمين را صداي تو وا ميكرد و يك روز بر دوش باران تو ميآيي و لالهها ميشكفند از آن پس تمام زمين آفتابي است.
|+| نوشته شده توسط بابونه در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 23:59 |
قبله و کعبه من
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
کعبه تویی.... قبله تویی.... محراب تو! نماز تویی.... نیاز تویی.... محرم راز تو! سبحه تویی.... سجده تویی.... شوق طواف تو! به یک کلام.... خدا تویی.... احد تویی.... ابد تویی.... الست تویی.... قله و معراج تو!
ديروز تشنه بودم و امروز عطش ويرانم ميكند در ميان دريا و امواج پر تلاطمش، ميسوزم لب كه به سخن ميگشايي لبانم آواز ميخوانند خوشا وقتي كه سخنت آوازم شود آن وقت برايت ميخوانم وقتي دريا آشتي كرد و امواجش را خواباند و مرا كنارِ تو، هر لحظهاي كه بخواهي برايت ميخوانم رقصِ واژهها را خواهي ديد و مرا كه آنها را همراهي ميكنم به خاطرِ تويي كه عزيزتريني
«تو را در دشتی از تنهایی و غربت رها کردم» همین بود آخرین حرفت! و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت خورشید باز کردم نمیدانم چرا رفتی! نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم و تو بیآنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی ... و بعد از رفتنت، باران چه معصومانه میبارید و بعد از رفتنت، یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت، رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز، از کنار پنجره با مهربانی، دانه بر میداشت تمام بالهایش غرق در اندوه و غربت شد و بعد از رفتنت .......
ميتوان در تو گريست باغ ما پژمردهست بايد از آب نشاني جوييم به در خانه خورشيد برويم قطرهاي نور ببخشد ما را % تو توانايي آن را داري كه مرا بال پريدن بخشي قفس ساده تنهايي من بگشايي و برايم سخن از رحمت باران گويي % ميتوان عطر نفسهاي تو را تجزيه كرد به همه باغچهها بخشيدش ميتوان با تو وضو كرد شبي و نماز آبي پاي گلبرگ اقاقيها خواند ميتوان در تو گريست صادقانه چون آب % چشم من مانده به راه تا تو از پيچ و خم جاده ره پيمايي با چراغي در دست و نگاهي به موازات سحر قصه عاطفه را تازه كني و بگويي با من خانه دوست كجاست؟ اي نگاهت روشن ميتوان با تو به خورشيد رسيد % در خود فرو رفتهام با آواز غريبي كه جوانيام را از يادم برده است آه! اينك چه كسي ميآيد تا عمر در گذر خاكستريام را به سرود ستارهها تزيين كند؟ % وقتي ميگذري همچو نسيم هر سحر پاورچين بوي تو ميگيرد كوچه پس كوچه دل % ميخواهم خيس شوم خيس در باران و باران ميخواند با ترنم و ميكشد با تصوير بهروزي زندگي را از پساپشت ديوار انجماد به كوچهها، باغها، خيابانها بارها از سينه جادهها گذشتيم كوچهها را با نام و نشان شناختيم از مواهب درخت سخنها رانديم از طعم ميوهها قصه نوشتيم و گاهي بر چكاد پهندشت هستي ايستاده و افسوس بلعيديم صيد بوديم صياد نيز باران صدا ميزند چتر كهنه را نه از پشت پنجره بلكه در كنارم نِه و بسان كودكي دستانت را بگشا ضربان تپش حضور را بر صورتت بنشان آنان كه در پشت پنجره با تبختر مينگرند هرگز جلوه روح باران را بر گستره عريان پاييز نميبينند بايد خيس شد خيس در باران
|+| نوشته شده توسط بابونه در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 0:46 |
اگر من عشق مي دانستم....
اگر من عشق ميدانستم... شايد اگر نيايشم را به گلدستههايش پيوند دهم صداي خسته و خفتهام را لحظهاي به گوش خودم برساند... پله پله عشق راه است تا ملاقاتش.... يا پلهها را با عشق دو تا يکي ميکنند و يا عشق را پله ميکنند ... دريغ که نه ميپيمايم و نه پيموده ميشوم!!... ماندهام همانجا که قصد سفر ندارد از من به منِ ديگري. کاش ميشد به «قدقامتي» دست به ضريح عشقش گره زد.... |